تبليغاتX
گذری بیش نیست

گذری بیش نیست

 

هنوز یادم هست .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 19:24 توسط عابر |


 

ازت بدم میاد  - منظورم خودم

دیگه برای با تو بودن ،،،بودنت را با هر کسی باید ببینم بجز خودم..
تا حالا چند قدم به سمت من اومدی؟

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 22:58 توسط عابر |


 

شکستی؟؟
 
حالا خرده شیشه هاش رو بردار و با خودت ببر..


 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 21:41 توسط عابر |



به یاد داری مرا ...

روزی روزگاری از سر گذر گاهی می گذشتم ..

چشمانم به او افتاد .. با یکی بود هر دو سر به پایین داشتند .. اختلاطی می کردند..

نمی دانستم چه می گفتند .. گذر کردم

دگر روز او را به یاد داشتم ..

مدتی زیاد گذشت.. او را گاهی از دور می دیدم ..
مدتها گذشت...

بعدها ..

سه تا بودند با هم بودند .. اما یکی می دیدم .. او بود .. وجه تشابه تنها دوتای آنها نوشتاری بود

کمی سعی به کاهش فاصله و سرعت کردم .. گفتنی با هر سه داشتم ... تا ..

جلب و جذب نظرم را از روزی آغاز شد..

در پی او پرسشی کم داشتم تا آن اول شخص غایب مفرد ابتدای جمله(با یکی بود هر دو سر به پایین داشتند) ، را بدانم که بود؟

این پرسش مسبب ، اسباب دیگر و لاجرم افتادن چشم او به من شد..

چندی با او صحبتی نه چندان طولانی از کنار هم داشتیم که روز دگر در پی آن،   نیز شد..

گذشته از آن دو روز به یاد ندارم..

بعدا" ها ..

خیلی نزدیک شدم ..
 اما فاصله ها ، سنگ و لاخهای عاطفه ها.. دیوارهای زمان و مکان ...
نزدیک باز نزدیک ... اما هر چه می آمدم هر جور می آمدم .. او نیز می آمد لیکن
در جهت خلاف – می رفت

به وفور نبود ...آنقدر نبود که چهره اش محو در زمان شد..

می گفت: " اینگونه ام، نباید باشم.."

نبود..

نزدیکتر شدم .. "پس کجایی ؟ ".

- نمی شود.. باید بدانی..

- باشه سعی میکنم بدانم..

 

بعدا" تر ها...

- چه شد؟ چرا از این در ..
من با تو و آنچه می کردی کاری نداشتم..
اما در این مورد از تو انتظاری دیگر می رفت که حد اکثرش برای من ، و آن حداقلی و چیزی برای من هم نبود..

چه اهمیتی داشت چه ؟با که ؟کجا ؟
اما چرا من نه! این در حالیکه ادعای " تو – حتما" بله " را داشتی...اگر نداشتی انتظاری نبود

کمی بعدا"...

آمدم .. فراموش کردم.. باز آمدم...

کجا می رفتی .. حتما" باید من می آمدم؟!...

یک روز ...نرفتم ...

دگر نیامد...

 

بعدا" ها 

   ...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 19:36 توسط عابر |



سالهاست که از کنارم رد ميشدی ..
باز هم ميخواي رد بشي؟

 به توان رد شدن دوباره ات شک ندارم..
به ...

شک ندارم

ندارم

 چه دارم ؟

گرد و خاک خاطره

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388 1:39 توسط عابر |



باز هم :

هر چی از حضورمون کم بشه از وجودمون نمیشه.یک نامعادله است تو زندگی و نه ریاضی.
ممکنه نباشیم اما وجود داریم

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 16:26 توسط عابر |



به نام او

گذشت زمانی طولانی.. گرد و غباری سنگین..بر روی صفحه کلید گفتارم گذاشته..
گفتنی که با فشردن کلیدهایی که ، سالهاست احساس تنهایی با دستانم را به او نشان داده ام .. برای او سخت است..
نمی نویسد..فشار می آورم..فشار را بیشتر میکنم.. صدای شکستن دل کلیدهایی در نوک انگشتانم حس میکنم ..

..نه!   انگار می نویسد..پس می نویسد..

عاقبت تونستم باهاش بنویسم...

--------
زیر خط : چند تا کلیدش ، شکسته.  ..شاید هر چه را که بخوام نتونم بنویسم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 17:3 توسط عابر |


 

 

فهمیدم که.. فقط وقتی به من  میرسی ..مشکل میشی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 15:51 توسط عابر |


 

هنوز باور ندارد ..

چگونه یک معادله معلوم را به چند نامعادله چند مجهولی تبدیل میکنی..

باور کن معادله معلوم است :

. من و تو  .

میبینی که مجهول ندارد..

نه مجهول است و نه مجعول ..

باور نداری؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 15:32 توسط عابر |


 

اگه ندیدم .. خواستی.... پس خواستم.

دیگران نخواستند .. ولی دیدند

نخواستی مال من بشی تا بتونی مال هر کس شی..

باش : هر کجا  ،هر چه را، هر که را، خواستی

نیستم از بهر کسی ، گر فروشد مرا به هر نا کسی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 15:21 توسط عابر |



برایم نوشت :

" ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست "

اگه من رو کنار گذاشتی .. من این کار رو نکردم ،به جاش تو را کنارم گذاشتم.
سنگ شده ای ؟ هیچ در تو نبود ؟
یا از اینکه من چیزی نبودم؟ ..
از من تغییر میخواهی ؟ چه را تغییر بدهم ؟ خودم ،باورم..

" هیچوقت دیر نیست " : این را هم درک نمیکنم.

نزدیک بودم.
 
ولی اگر تو بخواهی.. تنها تو

چرا ؟..

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 10:16 توسط عابر |


 

- در پی او باش..

- او کیست؟چیست؟

- نیست.

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 22:9 توسط عابر |


 

از روزی که تو را دیدم ، دگر خودت را هم ندیدم

ای کاش نمیدیدمت تا باز میدیدمت

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 20:6 توسط عابر |




افسوس که آن روز شب پنداشتم          چه دانم که چه پنداشتم

بار دگر ،شرح دگر                              تو را آن جای دگر می پنداشتم

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 0:7 توسط عابر |


 

اگه گذاشت و رفت.. اگه رفت.. اگه باز هم رفت.. اگه دوباره هم گذاشت و رفت.. اگه بهت نگفت و رفت مثل بار اول رفتنش و هر بار دیگرش..اگه از اون دورها دیدی که میره.. اگه سر راهش بودی..برو کنار تا به اونی که میخواد برسه.. برای بار آخر کمی بدرقه اش کن و بهش بگو  : خدا کنه اونی که خیلی دوستش داری تنهات نذاره.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 15:59 توسط عابر |


X

فردا میدونیم ،دیروز چیکار کردیم که امروز اینجوری شده!

... باز برگهایی از دفتر ذهنم


خوشحالم اگه گذری کردی..


برگ نخست

پست الکترونیک



آنچه گذشت

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
بهمن 1385


نگاشت

گفته ها
هنوز


در کنار گذرگاه

یا حق
...